هزار بارم که بخونمشون باز عاشق این جمله هام:
…گاهی وقت ها که شده عروسک رنگ و رو رفته بی دست و پایی را دبده ام گذاشته اند کنار خیابان دلم خواسته برش دارم و ببرم به صاحبش نشانش بدهم.و از وجود بی وجود نامردش بپرسم وقتی عروسکش نو بوده و هنوز یک چشمش نیفتاده بوده باز هم حاضر بوده بگذاردش کنار خیابان؟
آن وقت-در حالی که طرف هاج و واج مانده و نمی داند چیزی را که دارد می بیند باید باور کند یا نه و دارد یک طور مخصوصی بهم نگاه می کند-دستش را بگیرم بدهم بالا و عروسک را بگذارم زیر بغلش و بهش بگویم: نذارش کنار خیابون که یکی لگدش کنه.یا ماشینا روش گل بپاشن.یا وسط یه خروار زباله فقط دستش بیرون زده باشه؛انگار که داره از کسی کمک می خواد.چون به خاطرش تنبیه می شی…تو خونه یه چشم عروسک دارم.که اگه کارش بذاری؛درس می شه مث روز اولش…خوب نیس آدم با عروسکش جوری رفتار کنه که انگار فقط یه عروسکه…انقدر ساده نباش و با خودت فکر نکن عروسکا چون عروسکن؛دل ندارن و نمیتونن نفرینت کنن…از قضا آهشون خیلی هم دامنگیره.
(کافه پیانو-فرهاد جعفری -صفحه 235)


